تقدیم به همسرم
زماني كه عشق از دري وارد مي شود، سياست از همان در بيرون مي رود. ماهيت و جوهره اين دو عرصه همواره در تضاد با يكديگر هستند. اين گزاره از سوي برخي بارها تكرار شده است:
" جاي مردان سياست بنشانيم درخت/ تا هوا تازه شود (سهراب سپهري)"
در اين نوشته نمي خواهم نظر خود را بيان كنم، بلكه مي خواهم بدانم كه آيا مي شود كنشگر سياسي بود اما با عشق و عاشقي هم ارتباطي داشت. روزي يكي از فعالان دانشجويي ( علی افشاری ) در وبلاگش از عشق به همسر خود سخن گفت و عشق خود را به تصوير كشيد. اما صداي انتقاد دوستانش بلند شد كه "اين چه كاري بود تو كردي؟!" به راستي مگر يك سياستمدار نمي تواند گلي را به معشوق خويش هديه دهد و به او ابراز عشق كند؟ از زماني كه فعالان سياسي در قبل از انقلاب همسر را بر اساس نوع نگرش سياسي اش انتخاب مي كردند و آموزش ديده بودند تا براي پيش برد ايدئولوژي خويش تمام عواطف خود را به كناري بگذارند و عشق را در بازي سياست بسوزانند، شايد اين نگرش تقويت يافت. همسر از نگاه آنان يعني مدافع ايدئولوژي آنان و مرهم و مدافع آنان در زندان و مبارزات سياسي. نلسون ماندلا زماني كه در زندان بود همسري را برگزيد و زماني كه به كرسي قدرت رسيد او را رها كرد و همسري ديگر را برگزيد. آيا تمامي سياستمداران اينگونه عشق به همسر خود را آموختند و آيا عشق راستين در برابر سياستمداران رخت بر بسته است؟ و آيا تمامي روابط عاطفي به صورت ابزاري از سوي آنان تعريف ميشود؟






