اصولگرا؛ اما دموكرات
مرتضي مطهري هنوز نظام نوپاي جمهوري اسلامي سهماهه نشده بود كه از سوي تندروهاي چپگراي اسلامي ترور شد. او در حالي به مقابله با چپگرايي پرداخت و آتش سخنانش را به سوي آنان هدف گرفت كه كمتر روحاني سياسي در آن دوره، زمان را براي رويارويي با چپگرايان مذهبي و غيرمذهبي مناسب ميپنداشت؛ در منبرها سنت و حديث با محورهاي عدالت؛ آن هم با زرورقهاي سوسياليستي آميخته شده بود. در اين ميان بود كه مطهري نهتنها ماركسيستها را برنميتافت، بلكه به انتقاد از «شريعتي» چپگرا ميپرداخت و اسلام و فقه را همراه با باورهاي سوسياليستي نميدانست. اگرچه در آغاز دهه 40، مطهري انتقاداتي را از روحانيت و فضاي حاكم بر حوزههاي عليه روا داشته بود؛ اما تعصب او نسبت به سازمان روحانيون كاسته نشد و انتقادات او از شريعتي نيز از اين روزنه بروز كرد. آن روز كه حوزه قم را ترك گفت و به تهران آمد، كدورتها ميان او و عالم ديني آن عصر رخ نمود، اما اين امر نهتنها باعث نشد، با روحانيت قهر كند، بلكه ديدگاه خويش را همواره با بايستههاي فقهي و حوزوي ميآموخت. او از حوزه به دانشگاه نرفت؛ بلكه حوزه را به دانشگاه برد.
***
مرتضي 12 ساله بود كه از فريمان به مشهد آمد و پس از 6 سال، در اوج فشار پهلوي اول رهسپار قم شد. حوزه قم در آن زمان تحت مديريت علماي ثلات (سيد محمد حجت كوهكمرهاي، سيد صدرالدين صدر و سيد محمد تقي خوانساري) اداره ميشد و مؤسس حوزه علميه قم (حاج شيخ عبدالكريم حائري يزدي) در گذشته بود. او به مكتب اساتيد بزرگي همچون آيتاللهالعظمي محمدحسين بروجردي در فقه و اصول و امام خميني و علامه طباطبايي در فلسفه رفت؛ اگر چه از اساتيد ديگري همچون ميرزاعلي آقا شيرازي در اخلاق، سيد محمد حجت در اصول و سيد محمد داماد در فقه نيز تلمذ كرد.
او در اواخر حيات آيتالله بروجردي، نامهاي به اين مرجع تقليد نوشت و آن را به دست آيتالله منتظري سپرد تا او پيامرسانش باشد. اما بروجردي آنچنان توجهاي به آن نامه نكرد. بدينسان او به تهران رفت و در اين مسجد و آن محفل، در مدرسه علميه مروي و دانشگاه تهران به فعاليتهاي علمي – اعتقادي خويش مشغول شد و در حسينيه ارشاد به ايراد سخنراني و تنظيم برنامه سخنرانان پرداخت؛ اگرچه كدورت ميان او و دكتر شريعتي حضور در حسينيه ارشاد را مقدور نساخت و راهي مسجد الجواد شد. در اين سالها هم او در انجمن اسلامي مهندسين با حضور مهندس بازرگان و دكتر سحابي سخنراني ميكرد. اگرچه از آن سو، عضو شوراي روحانيت هياتهاي مؤتلفه اسلامي بود و از آن سو قاضي پرونده «محمد بخارايي» - از اعضاي مؤتلفه كه حسنعلي منصور را ترور كرد- شاگرد او بود و در همان ايام به مطهري پيغام فرستاد و گفت: حق استادي را به جا آوردم.
اگرچه او در حركتهاي روحانيون هوادار آيتالله خميني گام برميداشت، اما از تمسك به برخي ابزارهاي حكومتي رژيم پهلوي پرهيز نميكرد و از ديگر سو با برخي محافل ناهماهنگ با مبارزه امام، همچون حجتيه و دارالتبليغ از در دوستي وارد ميشد. اينگونه بود كه اعتقاداتش را بر فعاليتهاي سياسي ارجح ميدانست و در آن ايام كه «چپگرايي» سكه رايج بازار بود، از انتقاد آشكار پرهيز نكرد و حتي به «شريعتي» هم خرده ميگرفت. در آستانه انقلاب او به همراه «محمدحسين بهشتي» و برخي از روحانيون تهران، جامعه روحانيت را بنا نهادند تا «سازمان روحانيت» در اين قالب برپا شود، اگرچه او از حزبي شدن روحانيت پرهيز ميكرد و در ايام آغازين تشكيل نظام اسلامي، همراه بهشتي نشد و به «حزب جمهوري اسلامي» راه نيافت. از ديگر سو، اين تنها تفاوت ديدگاه او با بهشتي نبود، بلكه او در اعتراض به گفتارهاي ضدروحانيتي شريعتي هم همچون بهشتي ملايم و آرام و دوستانه واكنش نشان نداد. مطهري از آن سو، پس از پيروزي انقلاب اسلامي رئيس شوراي انقلاب شد و به همراه بهشتي، مهندس مهدي بازرگان را براي نخستوزيري دولت موقت به امامخميني پيشنهاد داد و مورد پذيرش قرار گرفت. اما هنوز سه ماه از نظام نوپاي جمهورياسلامي نگذشته بود كه توسط گروه «فرقان» ترور شد.
***
مطهري، اگرچه در عرصه اعتقادات و مباحث فكري اصولگرا بود و به هيچ وجه حاضر به تسامح و تساهل نبود، اما در ميدان سياست يك اصلاحطلب و دمكرات به نظر رسيد. اينگونه بود كه از مطهري هم در اين جريان به نيكي ياد ميشود و هم در آن جريان.






