سكوت در حيات و ممات
درگذشت آيتالله يحيي نوري در هفته گذشته با سكوت رسانهها همراه بود؛ سكوتي كه نهتنها با مرگ او گره خورده، بلكه حيات چندده ساله اخير او نيز در اين حال و هوا بود. اما قريب به سي سال پيش اينگونه از او استقبال نشد؛ انقلاب بود و واقعه 17 شهريور در ميدان ژاله، با نامش پيوند خورده بود. همه او را باني اين رويداد قلمداد ميكردند؛ چه دوست، چه دشمن و چه همراهان و چه منتقدان. چرا كه در اين رويداد تاريخي تنها روحاني حاضر در اين رويداد او بود و جامعه روحانيت مبارز تهران در برابر اين راهپيمايي سكوت پيشه كرده بود و مهر تاييد بر آن نزد. البته اين قصهاي است كه در كوچه و بازار تاريخ انقلاب شنيده ميشود؛ همانطور كه هيچگاه كسي از زيستن اين روحاني در سكوت پرسشي نپرسيد، از راستي اين قصه هم در افواه عموم سخني به ميان نيامد.
داستان رخنمايي آيتالله يحيي نوري، داستاني است كه حتي در خاطرهگوييهاي هملباسانش هم آمده است كه تاريخنويسان در چيستي و چرايي اين رويداد نه از خاطرهگو سوالي پرسيدند و نه رهسپار ميدان ژاله شدند تا باني اين واقعه را ببينند و از او در اينباره بشنوند و حتي كتاب «ريشههاي انقلاب اسلامي ايران و شرحي از 17 شهريور» او را تورقي نكردند تا به جاي خوانش انتهاي داستان، خواندن آن را از ابتدا آغاز كنند.
***
داستان 17 شهريور اينگونه آغاز ميشود: در آستانه انقلاب 57، بازار مبارزات از آن روحانيون انقلابي هوادار آيتالله خميني بود؛ چه در قم كه جامعه مدرسين حكمران قيام بود، چه در تهران كه جامعه روحانيت مبارز سكانداري راهپيماييها را برعهده داشت و چه در شهرستانها و ساير بلاد كه علماي همراه با رهبري نهضت، فتوا به خروش امت ميدادند. اعياد ومراسم مذهبي در اين سال از رونق سياسي برخوردار بود و روحانيت انقلابي علاقهمندتر از گذشته به اين روزها مينگريست. بدينسان در روز عيد فطر 57 مصادف با دوشنبه 13 شهريور سه نماز در تهران خوانده شد؛ علياصغر مرواريد در كن، محمد مفتح در قيطريه و يحيي نوري در ميدان ژاله. نوري همچون آن دو از روحانيت مبارز تهران نبود؛ اما همچون آنان «حكومت اسلامي» را دوست ميداشت و در روزهاي تحصيل علوم جديده در دانشكده الهيات، پاياننامه دكتراي خويش را به اين موضوع اختصاص داده بود. اهداف اين نظام را «مساوات، عمران و آبادي، نشر و تعميم دعوت و فرهنگ اسلام، نظارت شديد بر سلامت محيط و رشد اخلاقي، فراهم آوردن امكانات زندگي بهتر و رفاه جامعه و تامين آزادي و عدالت اجتماعي» دانسته و اينگونه «مميزات حكومت اسلامي» را از ساير نظامهاي سياسي برشمرده بود: «حكومت اسلامي حكومت بر يك مملكت فكري انساني است (اشتراك انسانها در عقايد)، مخالف با تشريفات و تجملات و بوروكراسي، كمخرجترين حكومت، هدايت به جاي تجارت، به كرسي نشاندن حق و سرنگون كردن باطل و حكومت بر مبناي ايمان و اخلاق»(1)
او آنچنان مدافع حكومت اسلامي بود كه هدف اين نظام سياسي را از مترقيترين حكومتهاي عصري، بسيار وسيع، عميقتر، اصوليتر و انسانيتر توصيف كرده بود.
اما به هر حال «يحيي نوري» همچون ديگر روحانيون ديار تهران به انقلاب نمينگريست و سايرين او را به «تكرو بودن» متهم ميكردند؛ عميد زنجاني، از اعضاي جامعه روحانيت مبارز تهران درباره او گفته بود: «ايشان نيز در نهضت فعال بود، ولي به صورت انفرادي كار ميكرد و در شوراي جامعه روحانيت حضور نداشت، يعني من ايشان را هيچوقت در جامعه روحانيت مبارز نديدم و وي تنها و مستقل كار ميكرد.»(2)
نوري در پاسخ به اين اتهام ميگفت: «مصلحت را باتوجه به جمعيتهاي ديني و اصحاب خود در حفظ استقلال خود بدون ادغام در يك نام و جمع خاص ميدانستم و نه در هضم شدن در اين جمع و آن جمع و يا اين گروه و آن گروه كه هر يك براي خود رأسي و تشكيلاتي و جداگانه داشتند... در گرماگرم انقلاب كسي نميگفت اينجانب «تكرو» هستم... اما پس از تحقق انقلاب... سعي ميشد به انواع مختلف شخصيتها و مقامات موثر و مستقل را كنار بزنند... در چنين زماني اگر نشود كسي را به ديگر اتهامات متهم نمود، برچسب «تكروي» كمترين و سادهترين آنها است!» (3)
به هر حال اين جايگاه او – جدا از ساير روحانيون انقلابي – راهي ديگر را ترسيم ميكرد كه ناگهان واقعهاي از جنس 17 شهريور اين شكاف و اختلاف را عميق و عيان كرد. البته همانگونه كه خود او در خاطرهگويياش بيان ميكند، 17 شهريور ساخته و پرداخته دستان او نبود، بلكه ناگهان شرايط انقلابي آن دوران، رويداد پراهميتي را متولد كرد؛ تولدي كه آيتالله نوري اينگونه آن را نمايش داد: «سالها قبل از 17 شهريور 57، جلسه پرجمعيت درس تفسير و بيان معارف اسلامي ما به نام مجمع معارف اسلامي در صبحهاي جمعه برقرار بود... ]در پي حوادث روزهاي قبل و امكان راهيابي مجدد[ صبح جمعه 17 شهريور 57 را رژيم شاه ناگهان در تهران و يازده شهر ديگر، ظاهرا از نيمه شب حكومت نظامي اعلام و تيمسار جواد اويسي را رئيس حكومت نظامي گردانيد... اينجانب ساعت شش و ده دقيقه صبح به وسيله حضرت آيتاللهامامي كاشاني از حكومت نظامي مطلع شدم... مردمي كه تكتك ميآمدند در داخل حسينيه ما ميشدند. با آگاه شدن از توطئههاي رژيم و ساواك كه قصد انتقامگيري از اقدامات ما... دارند، تذكر دادم كه افراد از داخل حسينيه تكتك بيرون بروند و در بلندگوي حسينيه اعلام ميكردم امروز جلسه تعطيل است، متفرق شويد.» (4)
او سپس به ميان جمعيت ميرود و از مردم در جهت جلوگيري از خونريزي ميخواهد تا متفرق شوند و حتي نصيحتهايي هم خطاب به ارتشها ميكند. آيتالله نوري ادامه داد:«با مراجعت اينجانب به دفتر و كتابخانه و متفرق شدن بخشي از مردم، اجتماعات جديدي كه در حال آمدن بودند، ميدان ژاله را مجددا پر ساختند كه ناگهان حدود ساعت 5/9 با رگبار گلوله نظاميان مواجه شدند و جمعي بسيار زياد كشته و مجروح شدند...»(5) محمدرضا پهلوي نيز در هنگام ترك ايران در 26 دي در پاسخ به خبرنگاران اين حادثه را «حساب نشده» دانست.(6) اينگونه بود كه 17 شهريوري رخ داد كه آيتالله نوري باني آن نبود، اما به نام او نوشته شد و از ديگر سو، هملباسانش هم در جامعه روحانيت مبارز تهران داستان را از انتها خواندند، او را تكرو دانستند و راهي براي او به سوي اردوگاهشان باز نكردند.
***
اما اين تنها داستان زندگي او نبود. داستان زندگي دهههاي پس از انقلاب او نيز روايتي ديگر است كه چگونه با سكوت همراه شد. شايد اين سكوت از جدايياش از جامعه روحانيت مبارز نشات ميگرفت و از روزهاي مبارزات در جهت سقوط رژيم پهلوي در ياد ساير روحانيون انقلابي مانده بود. اما اين قصه را همچون قصه انزواي «دولت موقت»، دانشجويان پيرو خط امام نگاشتند. آنان پس از اشغال سفارت آمريكا كه اسناد اين سفارتخانه را منتشر ميكردند؛ از «خط ميانه» نام بردند و آنان را در دايره مخالفان رهبر انقلاب قرار دادند:«آمريكاي غدار در مواجهه با انقلاب اسلامي به دنبال چهرههاي ميانهرو بود تا با بر سر كار آوردن آنها از يك سو مانع از به قدرت رسيدن نيروهاي انقلاب تحت رهبري امام امت شود... اسناد به خوبي نشان ميدهد كه جستوجوي آمريكا در ميان اقشار ميانهرو ياد شده، متمايل به جناحي ميشود كه در ميان مردم وجهه و سابقه اسلاميت داشته باشند، چرا كه به خوبي دريافتهاند، مردم اسلام را ميخواهند و به دليل ماهيت ضد اسلامي شاه، برعليه او قيام كردهاند... ناگفته نماند كه اين خط پس از انقلاب اسلامي هم دنبال شد...»(7) آنان «يحيي نوري» را نيز در اين جايگاه قرار دادند؛ فردي كه پايهگذاران انقلاب او را هوادار نهضت ميدانستند. تسخيركنندگان سفارت آمريكا، در افشاي سندي، از ديدار نوري با يكي از ماموران سفارت آمريكا پيش از انقلاب و پس از آزادي او (به دليل واقعه 17 شهريور) سخن گفتند. نوري در آن ديدار مواضع معتدلي را گرفته؛ اگرچه او خود انتشار اين اسناد را گزينشي و با ترجمه نادرست عنوان كرده بود. مامور سفارت درباره او گفته بود:«آيتالله نظريه ميانه در مورد راه حل اجتماعي براي آشوب سياسي فعلي ايران ابراز كرد... او بعضي از حاميان خود را ترغيب كرد، به جاي پيوستن به تظاهرات در خانه بمانند... اين ايده كه ملاقات بيشتري بايستي بين او و مامور سفارت و نيز با ديگر آيتاللههاي ايراني صورت پذيرد، مورد قبول نوري قرار گرفت... نوري گفت كه ايرانيان در يك سيستم مطابق قانون اساسي خواهان حفظ روابط خوب با ايالات متحده و غرب هستند... وي به خوبي مطلع و ميانهرو بود و به وضوح، با ديگر عناصر مخالف در هماهنگي بود.»(8)
انتشار اين اسناد، حمايت او از دولت موقت، مخالفتش با حزب جمهوري اسلامي و در نهايت ترجيح بني صدر بر ساير كانديداها:«من بنيصدر را ترجيح ميدهم»(9) اندكاندك راه را بر ارتباط مستمرش با نظامي اسلامي كه او نيز از اينگونه نظام، البته با اندكي تغييرات همچون دفاع از شورايي شدن رهبري و يا تغيير نام برخي اصول قانون اساسي، نه تغيير ماهيت دفاع ميكرد، بست و به جاي عرصه سياست در گوشه مدرسه علميهالشهداء به تحقيق و نگاشتن رساله علميه پرداخت.
فضايي او را به اين گردونه راهنما شد كه او اينگونه آن را ترسيم كرده بود:«پس از استقرار حضرت آيتالله خميني در مدرسه علوي اعلام شد كه آقايان علما و روحانيون ميتوانند، پس از فريضه مغرب و عشاء به ديدار معظمله بيايند. حدود يك صد نفر يا بيشتر در سالن اجتماعات حضور يافتند و حضرت آيتالله خميني نيز در جايگاه خود در همان جمع بودند، در اين اثناء مرحوم آيتالله حاج ميرزا خليل كمرهاي وارد شدند و در حال عبور از جمع بودند تا به نزد آيتالله خميني بروند كه ناگهان حجتالاسلام مرحوم حاج شيخ فضلالله محلاتي با صداي بلند به آيتالله كمرهاي خطاب كردند «بنشين آشيخ!» مرحوم كمرهاي نيز همانجا نشستند. اما از اين خطاب بسياري از حاضرين ناراحت شدند كه مرحوم آيتالله كمرهاي در آن سن نزديك به هشتاد، با تاليفات فراوانش و بدون وابستگي به دربار مستحق اينگونه برخورد نبود.»(10) بدين سان،آيتالله يحيي نوري همچون حياتش، مماتش برخلاف سايرين رقم خورد.
پينوشتها:
1- آيتالله علامه نوري، اسلام و عقايد و آرا بشري يا جاهليت و اسلام، نويد نور، تهران، چاپ دهم، مرداد 84، صص686-668
2- حاجيبيگي كندري، محمدعلي، خاطرات حجتالاسلام و المسلمين عباسعلي عميد زنجاني، مركز اسناد انقلاب اسلامي، تهران، چاپ اول، 1379، ص184
3- حضرت آيتالله العظمي علامه نوري، ريشههاي انقلاب اسلامي ايران و شرحي از 17 شهريور، نويد نور، تهران، مرداد 81، پينوشت صص 252-251
4- همان، صص 270-269 و 265 و 256
5- همان، ص 273
6- همان، ص 283
7- دانشجويان مسلمان پيرو خط امام، اسناد لانه جاسوسي، خط ميانه (1)، شماره 25،صص 5-3
8- همان، خط ميانه (2)، شماره 26، صص 70-63
9- ريشههاي انقلاب اسلامي ايران و شرحي از 17 شهريور، ص 372
10- همان، پينوشت ص 338






