تبليغاتX
آذر

«فاطمه رجبي» از چشم برادر

 

«علي دواني» يك مورخ حوزوي است كه چهره‌هايي گوناگون از او تا به حال ارائه شده و آخرين نامه‌اش خطاب به دخترش در خاطره‌ها به ياد مانده است. اين چهره حوزوي در تاريخ معاصر همواره به دور از مناقشه‌ها زيسته بود و حركت‌هاي راديكال انقلابي را برنمي‌تابيد. به بهانه سالگرد درگذشت دواني، پذيراي فرزندش در دفتر شهروند امروز بوديم تا او از پدر بگويد و چهره اين مورخ اسلامي را بازكاوي كند و در برابر پرسش‌هاي ما قرار گيرد. «محمد حسن رجبي» همچون پدر،‌آرام و با متانت، بدون اندك گلايه‌اي از اين و از آن، به ترسيم سيماي پدر پرداخت. اما گويي بار ديگر نام پدر با «فاطمه رجبي»، دختر «علي دواني» گره خورد و سئوالات پاياني به اين مناقشه اختصاص يافت. برادر هم از گلايه‌هاي پدر از خواهرش سخن گفت و رازهاي مقاله‌نويسي تند خواهر را برملا كرد و دلايل نامه‌نگاري پدر خطاب به فرزند را برشمرد.

***

از مرحوم دواني چهره‌هاي مختلفي ارائه شده است؛ روحاني سنتي، نويسنده و مورخ حوزوي، خطيب توانا، تاريخ‌نگار انقلاب، اصلاح‌طلب حوزوي و مخالف فعاليت‌هاي انقلابي و... شما استاد دواني را چگونه ديده‌ايد؟!

ايشان در كتاب خاطرات خود (نقد عمر)، تصويري واقعي و بدون كم‌وكاست از خودشان ارائه داده‌اند. اما به اجمال در پاسخ شما بايد بگويم كه توصيفات شما در مورد پدرم منتها با دو تبصره درست است. اول اينكه مراد از «روحاني سنتي» چيست؟ اگر منظور ميراث‌دار معارف سنتي حوزه و مخالف هر‌گونه تحول در تشكيلات و نظام آموزشي حوزه است كه چنين نيست. ايشان ضمن ارج نهادن به تلاش علمي علماي گذشته، در رشته تخصصي خود (رجال و تراجم)، تنها مقلد نبودند، بلكه نوآوري‌هاي فراواني چه در دريافت‌‌ها و چه در ساختار و ادبيات اين دو رشته داشته‌اند كه مجلدات 11گانه «مفاخر اسلام» مويد آن است. از طرف ديگر مشاركت فعال ايشان در تاسيس اولين مجله حوزه علميه قم «مكتب اسلام» در سال 1337 و شركت فعال در تاسيس «دارالتبليغ اسلامي» (1343) كه نخستين حوزه علمي جديد بود كه معارف قديم و جديد تواما با برنامه‌ريزي منظم تدريس مي‌شد. پدرم از سال ورود به قم (1328)، شروع كردند به نگارش يك سلسله مقاله‌هاي ديني و سياسي- اجتماعي انتقادي در مطبوعات ديني قم و تهران چون استوار، وظيفه، مجموعه حكمت، مسلمين و نداي حق و نخستين كتابشان را در 26 سالگي در شرح «زندگاني جلال‌الدين دواني» در سال 1334 نوشتند كه با تقريظ چهار عالم مشهور قم از جمله علامه طباطبايي منتشر شد. دوم اينكه نمي‌دانم تعريف شما از فعاليت انقلابي چيست كه بعد بگويم آيا ايشان مخالف بودند يا موافق.

با توجه به اينكه اين كتاب در زمان زعامت آيت‌الله بروجردي در حوزه قم، منتشر شده است و در آن دوره، فضاي حوزه مباحث فلسفي را برنمي‌تابيد، چگونه اقدام به انتشار شرح حال يك فيلسوف كردند؟

اين كتاب در سال‌هاي حضور پدرم در درس فلسفه علامه طباطبايي، نوشته شده است. اما پس از آن به دليل فضاي غالب حوزه، ايشان ديگر آثارشان را به شرح حال علما و فقهاي نامدار شيعه اختصاص دادند كه دومين كتاب ايشان شرح زندگي فقيه و اصولي معروف «وحيد بهبهاني» است.

آيا آيت‌الله بروجردي از ايشان خواستند كه مسير تاريخ‌نگاري خود را تغيير دهد يا فضاي حوزه ايشان را وادار به اين تصميم كرد؟

مسير تاريخ‌نگاري البته همان بود، ولي فضاي غالب اينگونه مي‌طلبيد كه كمتر وارد معقولات شوند. همانطور كه مرحوم امام(ره) هم درس فلسفه را قطع كردند و فلسفه‌گويي از همان سال‌ها از فروغ افتاد.

پس شما مرحوم دواني را بيشتر در بعد تاريخ‌نگاري متصور مي‌شويد و بعد «مورخ حوزوي» بودن ايشان را پررنگ‌تر مي‌بينيد.

بله. البته مقالات ايشان در سال‌هاي نخست بيشتر مذهبي و انتقادي - اجتماعي است، در حالي كه در حوزة تاليف، فعاليت اصلي ايشان، شرح حال‌نگاري علما و دانشمندان اسلامي و شيعي بود، اما بنا بر ضرورت روز و وجود خلأهاي فرهنگي گاهي به ديگر امور هم مي‌پرداختند: مثلا در داستان‌نويسي كه اولين داستان‌هاي اسلامي را در نشريه «مكتب اسلام» به عنوان «داستان ماه» نوشتند (1337) و در سال 43 تحت عنوان «داستان‌هاي اسلامي» در دو جلد منتشر شد، يا در زمان شروع نهضت اسلامي در سال 1341، براي ثبت و ضبط آن وقايع به اين امر پرداختند و كتاب نهضت دوماهه روحانيون ايران را در همان سال و مجددا در سال 57 تا 60 كتاب 11 جلدي «نهضت روحانيون ايران» را تاليف كردند. اما ايشان اين فعاليت‌ها را «عارضي» و فعاليت اصلي خودشان را شرح‌حال‌نگاري مي‌دانستند. همانطور كه پس از انقلاب كتاب «مفاخر اسلام» را به تناوب در 11 جلد- جلد سيزدهم به تازگي منتشر شده است- به اين مساله اختصاص دادند (البته اغلب مقالات آن را قبلا در مكتب اسلام نوشته بودند). منبر را هم براي ارتباط با مردم حفظ كردند، اما تفاوت ايشان با سايرين اين بود كه مولفين اكثرا منبري نيستند و آنها كه منبري هستند، مولف و محقق نيستند. ايشان همچون شهيد مطهري هر دو را جمع كرده بودند. بنابراين منبرهاي ايشان به دليل محقق بودن، داراي آموزه‌هاي درست ديني بود و متاثر از جو عوام‌زدگي نبود.

به هر حال مرحوم دواني يك حوزوي بود و در دوره فعاليت‌هاي ايشان، جريان‌هاي اجتماعي- سياسي مختلفي در حوزه بروز و ظهور كرده بود؛ برخي به دربار نزديك بودند، گروهي سنت‌گرا بودند و سياست‌ورزي را برنمي‌تابيدند، جمعي حركت‌هاي مبارزاتي را در برابر رژيم پهلوي پيش گرفتند و افرادي هم كه بيشتر در مكتب اسلام و دارالتبليغ فعاليت مي‌كردند، به اصلاحات سياسي دل خوش كرده بودند. فكر مي‌كنم «علي دواني» با توجه به حضورش در جمع اخير زياد با روحانيون انقلابي همراه نبود و در جريان اصلاح‌طلبان رخ‌نمايي مي‌كرد. شما جايگاه مرحوم دواني را چگونه مي‌بينيد؟!

البته نمي‌دانم تا چه اندازه‌اي اين دسته‌بندي‌ها با واقعيت سازگار باشد، اما اصلاح‌طلب بودن با همفكري و هم‌سخني با انقلابيون آن زمان را غيرقابل جمع نمي‌دانم. فكر مي‌كنم كه نزديكترين شخص از نظر فكري و رفتار سياسي - اجتماعي به پدرم، مرحوم شهيد مطهري است و به اين دليل بود كه دوستي عميقي ميان اين دو برقرار بود. شما هر قالبي را كه براي مرحوم مطهري در نظر مي‌گيريد، همان را مي‌توان براي پدرم در نظر گرفت. بنده هم در مقاله‌اي تحت عنوان «پدرم و استاد مطهري» به موارد تشابه آن دو اشاره كرده‌ام.

آقاي رجبي! نمي‌خواهيم به كليات بپردازيم. شما معتقديد كه پدرتان به مرحوم مطهري نزديك است، اما برخي فعاليت‌ها و جايگاه ايشان با رفتارهاي مرحوم دواني همراه نيست؛ آيت‌الله مطهري در جريان نهضت روحانيون و مبارزات سياسي نقش داشتند و در برهه‌هاي مختلف در نقاط عطف تاريخي اين نهضت تاثيرگذار بودند، اما مرحوم دواني اينگونه نبودند و مبارزات و فعاليت‌هاي سياسي در زندگي ايشان ديده نمي‌شود.

من در مقدمه كتاب: «خاطرات من از استاد شهيد مطهري» ايشان به وجوه فكري مشابه از جمله فعاليت‌هاي مشترك فرهنگي و مشي سياسي اعتدالي و مواضع سياسي مشابه درباره رويدادهاي سياسي اشاره كرده و خودشان به تفصيل در آن كتاب شرح داده‌اند، منتها شعاع تاثيرگذاري آن دو متفاوت بوده است. آيا نگارش «نهضت روحانيون ايران» كه آن واقعه را ثبت تاريخ كرد و به واسطه آن نخستين روحاني‌اي بود كه در روز واقعه فيضيه دستگير و بازداشت شد و سپس نگارش تاريخ عظيم «نهضت روحانيون ايران» در سال‌هاي 60- 1357 در اواخر رژيم شاه و سال‌هاي اول انقلاب و در جو ترور گروه فرقان و... فعاليتي سياسي و انقلابي محسوب نمي‌شود؟ آيا ممنوع‌الخروج شدن ايشان از كشور از سوي ساواك از سال 49 به بعد به دليل فعاليت سياسي نبوده است؟ در حالي كه برخي از همان روحانيوني كه از نظر شما سياسي و انقلابي به شمار مي‌روند در سال‌هاي اختناق رژيم آزادانه گذرنامه مي‌گرفتند و به كشورهاي عربي و اروپا مي‌رفتند و... كه تعدادشان هم كم نيست. اسناد ساواك- كه بخشي از آنها در جلد اول «نقد عمر» آمده- ايشان را «مخالف دولت» و «ناراحت» معرفي كرده و از همين‌رو، چند بار پدرم از سوي ساواك احضار شد و به ايشان اخطار گرديد.

ببينيد! مي‌توانيد از يك بعد اين شبيه‌سازي رفتاري را به نمايش بگذاريد، همانطور كه بنده مي‌توانم فرد ديگري را نام ببرم و مرحوم دواني را به ايشان نزديك بدانم. اما بايد جايگاه دواني را در جريان شناسي حوزه متصور شد تا تعريفي درست را به ارمغان آورد. بنده معتقدم كه ايشان در زمره جريان اصلاح‌طلبان حوزوي قرار داشتند و نقش سياسي- مبارزاتي در هيچ مرحله‌اي از ايشان ديده نمي‌شود.

عرض كنم كه اولا من منافاتي ميان اصلاح‌طلب بودن و سياسي – مبارزاتي بودن نمي‌بينم. ثانيا آن مواردي را كه ذكر كردم مصداق مبارزه سياسي نيست؟ مبارزه سياسي طيف‌هاي گوناگوني دارد. اگر منظور شما از مبارزه سياسي در زمان شاه، ايراد سخنراني‌هاي تند و داغ، شعار دادن به نفع امام، فعاليت‌هاي تشكيلاتي پنهاني و ارتباط با گروه‌هاي سياسي مسلح و... بدون چشم‌انداز روشن سياسي باشد، خير پدرم چنين نبود. ولي مگر همه چهره‌هاي انقلابي برجسته قبل از انقلاب- كه پس از انقلاب توسط امام به سمت‌هاي مهمي منصوب شدند به‌ويژه استاد شهيد مطهري- چنين بودند؟ ثالثا ايشان براي خود نظريه‌اي داشتند و آن اين بود كه هر جنبش سياسي ديني بايد در يك بستر فرهنگي مناسب صورت گيرد و لذا براي بسياري از حركت‌هاي فرهنگي گذشته غايت‌ سياسي قائل بودند. از همين‌روست كه در مقدمه كتاب «نهضت روحانيون ايران» كه به تبارشناسي نهضت‌هاي سياسي روحانيت شيعه در قرون گذشته مي‌پردازند، نخست با خواجه نصيرالدين طوسي و علامه حلي شروع مي‌كنند كه با اقدامات فرهنگي خود زمينه نشو و نماي تشيع را فراهم كردند كه بعدها موجب پيدايش نهضت سربداران و... گرديد. و از همين منظر تلاش فراواني براي تاسيس مكتب اسلام و دارالتبليغ اسلامي نمود كه متاسفانه بسياري از روحانيون انقلابي آن سال‌ها كه مبارزه و انقلابي‌گري را در همان محدوده مي‌دانستند، هر حركت و اقدامي به جز آن را محافظه‌كاري تلقي مي‌كردند. بخش عمده‌اي از تلقي نادرستي كه در مورد پدرم و دارالتبليغ است، ناشي از همان تصور است.

بنابراين مي‌توان علي دواني را يك اصلاح‌طلب حوزوي تمام‌عيار دانست؟

بله.

مرحوم دواني در ابعاد سياسي، اجتماعي و حوزوي يك اصلاح‌طلب است؛ چرا كه در تمام برهه‌هاي زماني از ايشان هيچ رفتار تند، راديكال و انقلابي ديده نمي‌شود. شما هم بر اين باوريد؟!

اگر رفتار تند راديكال و انقلابي به همان معنا كه عرض كردم باشد، آري. نظر شما درست است.

به اين دليل است كه ايشان در مكتب اسلام مي‌مانند و حضور پررنگي در دارالتبليغ آيت‌الله شريعتمداري دارند؟

بله. به همان دلايلي كه ذكر كردم. از اين گذشته مگر غير از مكتب اسلام و مكتب تشيع و دارالتبليغ اسلامي، تشكيلات و زمينه ديگري براي فعاليت فرهنگي روحانيون و حوزويان قم وجود داشت؟!

آيا فضاي انقلاب هيچ تاثيري بر مرحوم دواني نگذاشت؟

انقلاب عظيم اسلامي ايجاب مي‌كرد كه فعاليت‌هاي مبارزاتي در تاريخ  ثبت شود. لذا ايشان نهضت روحانيون ايران را به تدريج تاليف كردند. اما زماني كه احساس كردند كه نسل جديد انقلاب دست به كار شده و آثار خوبي پديد آورده‌اند، به فعاليت اصلي و سابق خودشان يعني شرح‌نگاري بازگشتند تا ميراث گذشته را با ساختار و ادبيات جديد به نسل جديد معرفي كنند.

آقاي رجبي! چرا آقاي دواني به فعاليت سياسي علاقه‌مند نبود؟ آيا در وادي پدر- فرزندي گفت و شنودي در اين‌باره با ايشان داشتيد؟

بستگي دارد كه شما فعاليت سياسي را چگونه تعريف كنيد!

مرادم از سياسي بودن، حضور در فعاليت‌هاي سياسي قبل و پس از انقلاب و نقش ايفا كردن در شكل‌گيري نظام جديد و  قرار گرفتن در سمت‌هاي سياسي و اجرايي است.

همانطور كه آن مرحوم در «نقد عمر» به تفصيل نوشته‌اند، در جريان نهضت ملي كه 22 سال بيشتر نداشتند، با منبرهاي پرشور خود در آبادان كه قلب تپنده نهضت محسوب مي‌شد، تلاش فراواني در جهت تبيين اهداف ملي و ضد استعماري نهضت كردند. در سال 41 نيز همراه با گروهي از فضلاي برجسته و نزديك به مراجع قم هم حضوري فعال داشتند. پس از انقلاب ترجيح دادند تا به جاي قبول مسووليت‌هاي اجرايي كه خوشبختانه روحانيون نامدار كم نبودند، به عنوان مورخ، به ثبت و ضبط آن رويداد عظيم و تبيين اهداف روحانيت بپردازد كه به جرات مي‌توانم بگويم – همانطور كه حضرت آيت‌الله سبحاني و استاد عميد زنجاني – بدان تصريح كرده‌اند، هيچكس جز ايشان قادر به انجام چنان كاري به تنهايي نبود. از يك مورخ متعهد در شرايط انقلابي چه انتظاري بيش از اين است؟ و كدام مهمتر و ماندگارتر مي‌توانست باشد؟!

فكر مي‌كنم گروه «جاما» شاخه كرمانشاه هم در جريان اين فعاليت‌ها، طي نامه‌اي كه به آيت‌الله بروجردي هم رونوشت شد، از ايشان تقدير و تشكر كردند.

بله. اين نامه پس از منبر ايشان قرائت شد و متن آن در 10 تير 1331 در هفته‌نامه نداي حق چاپ شد.

با توجه به اينكه مرحوم دواني به آيت‌الله بروجردي دلبستگي داشتند و مرحوم بروجردي نيز با فعاليت سياسي روحانيون موافق نبودند، چگونه بود كه مرحوم دواني به اين امر پرداختند؟

آيت‌الله بروجردي با فعاليت سياسي روحانيون مخالفتي نداشت، چنانكه با تاييد ايشان مرحوم آقاي فلسفي در ماه رمضان 1333 منبرهاي تندي كه از راديوي سراسري هم پخش مي‌شد عليه فعاليت بهائيان ايراد كرد كه تظاهرات مردم سراسر كشور و از جمله مردم تهران را عليه بهائيان به دنبال داشت و به تعطيلي حظيره‌القدس انجاميد. آيت‌الله بروجردي – چنانكه پدرم در شرح حال ايشان آورده – به دليل تجربه تلخي كه در دوران جواني كه از شاگردان خاص آخوند خراساني بودند از نهضت مشروطه داشتند – تمايلي به فعاليت سياسي نشان نمي‌دادند، زيرا افق آن را روشن نمي‌ديدند، مگر آنكه از آن ناحيه خطري متوجه اركان دين مي‌ديدند.

البته در اسناد ساواك هم مرحوم دواني را نه طرفدار نهضت روحانيون هوادار امام، بلكه طرفدار يكي از مراجع وقت نام مي‌برند و در منبرهاي ايشان هم سخنان سياسي و مبارزاتي در پيش از انقلاب ديده نمي‌شود.

يكي از اسنادي كه در كتاب «نقد عمر» آمده، ايشان را طرفدار آيت‌الله شريعتمداري و از اعضاي هيات تحريريه مجله مكتب اسلام قيد كرده است. اگر همكاري در مجله مكتب اسلام كه زير نظر عاليه آيت‌الله شريعتمداري قرار داشت، طرفداري (به تعبير ساواك) تلقي شود، در مورد ساير اعضاي هيات تحريريه كه همه از فضلاي نامدار آن روز حوزه و برخي نيز از مراجع امروز هستند، صادق است. از اين گذشته از كي سند ساواك حجت شرعي شده است؟!

در ميان مراجع وقت تقليد پيش از انقلاب، مرحوم دواني بيشتر با كدام يك از مراجع مرتبط بودند؟

تا زماني كه آيت‌الله بروجردي در قيد حيات بودند، پدرم در زمره شاگردان و نزديكان ايشان بود. پس از فوت آقاي بروجردي، ايشان در درس خارج اصول امام و درس خارج فقه آيت‌الله شريعتمداري حضور داشتند. منتها به دليل اينكه رياست مكتب اسلام و دارالتبليغ برعهده آيت‌الله شريعتمداري بود تا سال 50، طبعاً با ايشان همكاري داشتند.

در جريان اختلافات بر سر دارالتبليغ در آن دوره، مرحوم دواني چه نقشي را ايفا كردند و چه نظري داشتند؟

همانطور كه پدرم در «نقد عمر» و «مفاخر اسلام» (جلد 13) نوشته‌اند، گروه زيادي از روحانيون انقلابي آن سال‌ها، نظري منفي نسبت به تاسيس و اهداف دارالتبليغ داشتند، چون از يك طرف آيت‌الله شريعتمداري هم رياست عاليه مكتب اسلام را داشت و هم دارالتبليغ را. از طرف ديگر اقدامات عملي تاسيس آن، اندكي قبل و بعد از آزادي امام‌(ره) از زندان بود. لذا آنها فعاليت دارالتبليغ را در آن شرايط سياسي در جهت تضعيف نهضت امام مي‌دانستند. پس از دستگيري مجدد امام و تبعيد ايشان نيز آنان اولويت را كار سياسي و مبارزه عليه رژيم شاه مي‌دانستند و هرگونه اقدام غيرسياسي – مبارزاتي (كه پيش از اين برشمردم) و از نوع فرهنگي (مانند دارالتبليغ) را حركتي سازشكارانه تلقي مي‌كردند. پدرم و برخي از فضلاي همكارش در مكتب اسلام همانند حضرات آيات  مكارم و سبحاني با اين نظر موافق نبودند و آن را امكان و فرصت مناسبي جهت پرورش طلاب با علوم قديم و جديد مي‌دانستند و بزرگاني چون آيت‌الله طالقاني، مرحوم آقاي فلسفي و استاد مطهري نيز با ايشان هم‌نظر بودند.

پس مرحوم دواني براساس اين انتخاب، در جريان مقابل حركت‌هاي مبارزاتي و انقلابي قرار گرفته بودند؟

اولا حركت مبارزاتي و انقلابي روحانيون به اين گروه محدود نمي‌شد و طيف‌ها و سليقه‌هاي سياسي ديگري هم وجود داشت. ثانيا بزرگاني چون آيت‌الله طالقاني، مرحوم آقاي فلسفي، استاد مطهري، صدر بلاغي، امام موسي صدر و از غير روحانيون؛ شخصيت مبارز با‌سابقه‌اي چون مرحوم مهندس بازرگان و مرحوم سيد غلامرضا سعيدي خلاف آن نظر را داشتند و تاسيس دارالتبليغ را اقدامي مترقي مي‌دانستند و از آن موسسه ديدار و در آن سخنراني كردند و آقايان صدر بلاغي و استاد مطهري حتي تا زمان انقلاب در آن تدريس مي‌كردند.

يعني مرحوم دواني در آن دوره با هيچ گروه و فعال سياسي مرتبط نبودند؟

ايشان به صورت سازماني با هيچ گروه سياسي مرتبط نبودند؛ اما به‌صورت شخصي بله. به عنوان مثال در جلسات جامعه مدرسين و فضلاي حوزه حضور مي‌يافتند، با آقاي طالقاني هم از آغاز دهه 30 مراودات دوستانه داشتند، به طوري كه در جلسه محاكمه ايشان و سران نهضت آزادي در دادگاه نظامي رژيم شاه حضور يافتند. پس از مهاجرت به تهران نيز، عمده مراودات ايشان با آقايان مطهري، بهشتي و فلسفي بود.

با توجه به اين مراودات، آيا آقاي بهشتي هيچ‌گاه از مرحوم دواني براي تدريس در مدرسه حقاني يا حضور در تشكيلات جامعه روحانيت مبارز تهران دعوت نكرد؟

به دليل اينكه پدرم هيچ‌گاه به ‌آموزش و تدريس نپرداختند و صرفاً به تاليف و تصنيف مشغول بودند، هم مرحوم شهيد بهشتي و هم مرحوم شهيد مطهري بارها از ايشان فقط براي سخنراني دعوت كردند؛ چه در قم و چه در تهران. همچنين پدرم به دليل اشتغالات نويسندگي تمايلي به حضور در تشكيلات سياسي نداشت، البته به صورت فردي گاهي در جمع آنان حضور مي‌يافت.

در جريان اختلافات دكتر شريعتي و مرحوم مطهري، گويا مرحوم دواني در تهران بودند. ايشان چه نقشي را در اين باره ايفا كردند؟

ايشان آن دو را وجود موثري براي نسل جوان مي‌دانستند و از شوراي مديريت حسينه ارشاد موكدا خواستند كه براي بازگشت استاد مطهري به حسينيه تلاش كنند، اما متاسفانه محقق نشد.

نظر مرحوم دواني نسبت به دكتر شريعتي چه بود؛ آيا در زمره مخالفان ايشان قرار گرفتند يا مدافعان ايشان؟

ايشان دكتر شريعتي را به عنوان ترجمان نسل جديد مذهبي آن دوره قبول داشتند و او را نياز نسل جوان مي‌دانستند. اما به برخي برداشت‌هاي تاريخي و ديني دكتر شريعتي اشكال وارد مي‌كردند. حتي در جلسه‌اي به مرحوم شريعتي صريحاً مي‌گويند كه شما در نسل جوان موثر بوده‌ايد، اما اين اشكالات به آثار شما وارد است. دكتر شريعتي هم در آن جلسه از پدرم تشكر مي‌كند و مي‌گويد:‌ اي كاش همه روحانيون با اين روش با من برخورد مي‌كردند و شما تنها روحاني هستيد كه به اين نحو با من سخن گفتيد. خلاصه كلام اينكه، مرحوم پدرم اگرچه به برخي نظرات دكتر شريعتي انتقاد داشت، اما هيچ‌گاه در نوشته يا منبرهايشان، اين انتقادات خصوصي را علني و عام نكردند.

آقاي رجبي! در آثار مرحوم دواني گاهي دفاع و حمايت ايشان از برخي افراد در جبهه‌هاي مقابل يكديگر ديده مي‌شود، دليل اين تناقض ديدگاه چيست؛ به عنوان مثال تمجيد از مرحوم نواب صفوي و هم آيت‌الله طالقاني؟

من آن دو بزرگوار را نه‌تنها «مقابل» هم نمي‌دانم، بلكه در «كنار» هم مي‌دانم. آيت‌الله طالقاني از پشتوانه‌هاي محكم فدائيان اسلام بود؛ گرچه روش سياسي آن دو متفاوت بود. پدرم آن را در «مفاخر اسلام» جلد 13، به طور مستدل شرح داده است. به عنوان مثال آيت‌الله طالقاني در مراسم استقبال شهيد نواب صفوي پس از سفر از مصر و اردن شركت كرد كه عكس ايشان نيز موجود است و نيز در آخرين روزهاي قبل از دستگيري در سال 34 چندين روز در منزل ايشان مخفي بوده است. ملاك پدرم در برخورد با اشخاص و جريان‌ها، داشتن مباني ديني و اخلاص و صداقت آنها در قول و فعل‌شان بود.

با اين توصيفات درباره مرحوم دواني، ايشان از چه فضا و چه شخصيت‌هايي متاثر بودند و شخصيت‌شان قوام يافته بود؟

گذشته از وجوه و خصائل شخصي و خانوادگي از تكريم و تعظيم علما و بزرگان و بلندنظري و سخاوت و قدرشناسي آيت‌الله بروجردي؛ از مهابت، قاطعيت و شجاعت امام در تصميم‌گيري‌ها و بيان حقايق؛ از صلابت و نكته‌سنجي مرحوم آقاي فلسفي در سخنوري، از جامعيت و تعمق استاد مطهري در مباحث علمي و نيز تعهد و دردمندي و اعتدال سياسي ايشان و آقاي فلسفي و از نظم و انضباط و ادب و اخلاق و خونگرمي و تعاملات اجتماعي امام موسي صدر و شهيد بهشتي.

دغدغه اصلاح‌ متون حوزه مرحوم دواني از كجا نشات گرفته بود؟

از مقايسه ميان متون آموزشي حوزه و دانشگاه در مقايسه نظام آموزشي موجود حوزه با نيازهاي فرهنگي – اجتماعي نسل جديد. همين امر سبب شد كه ايشان در سال 1349 مقاله‌اي تاريخي در آسيب‌شناسي نظام آموزشي حوزه‌هاي علميه نوشتند كه در كتاب نقد عمر آمده است.

اين مقاله تحت تاثير چه فضايي نوشته شد؟

در فضاي پس از كنگره بين‌المللي شيخ طوسي كه در آن سال با حضور جمعي كثير از شيعه‌شناسان داخلي و خارجي در دانشگاه مشهد برگزار شد و پدرم از سخنرانان آن كنگره بود.

پس از مهاجرت مرحوم دواني به تهران و بويژه پس از انقلاب، مراوده ايشان با چه كساني بود؟

بيشتر با آقايان بهشتي، مطهري و فلسفي كه پس از شهادت آن دو بزرگوار، فقط به مرحوم فلسفي منحصر شد. با آيت‌الله مهدوي كني در دانشگاه امام صادق(ع) نيز مراوده داشتند.

يعني پس از انقلاب با هيچ شخصيت سياسي – اجرايي ارتباطي نداشتند؟

چون اكثر آنان در مسند اجرايي و سياسي قرار گرفتند، ديگر فرصتي براي ارتباط نبود. اگر هم فرصت مي‌شد، در جلسات تشكل‌هايي همچون جامعه روحانيت مبارز پيش مي‌آمد كه گاهي پدرم به صورت انفرادي و با دعوت قبلي در اين جلسات حضور مي‌يافتند.

چه اتفاقي افتاد كه مرحوم دواني حوزه قم را ترك كرد و به تهران آمد؟

به دليل سرخوردگي‌هاي ايشان از اصلاحات حوزه.

مگر چه اتفاقي افتاده بود؟

همان سرخوردگي‌هايي كه مرحوم مطهري در حوزه برايشان پيش آمد و تعاملات ايشان با حوزه قطع شد و منجر به مهاجرت ايشان به تهران گرديد.

اين سرخوردگي‌ها چه بود؟

آنان ايده‌آل‌ها و آرمانهايي براي اصلاح حوزه داشتند و صادقانه و مخلصانه تلاش‌هايي كردند. پدرم تصور مي‌كرد كه با تاسيس مكتب اسلام و دارالتبليغ مي‌تواند آن اهداف را جامه عمل بپوشانند و چندين سال با تمام توان خدمت كرد ولي در آغاز دهه 50 به اين نتيجه رسيد كه نمي‌شود.

مگر چه مساله‌اي در دارالتبليغ پيش آمده بود؟

ايشان مي‌گفتند كه انتظار داشتم دارالتبليغ به موسسه‌اي تبديل شود كه طلاب جديدي را پرورش دهد كه اين طلاب نه تنها پاسخگوي نيازهاي فكري نسل جوان ايران باشند، بلكه بتوانند در عرصه جهاني نيز پاسخگو باشند. اما بعدها ديدند كه ضعف تصميم‌گيري در آيت‌الله شريعتمداري، سبب شده است افرادي از نزديكانشان بر اين موسسه غالب شوند.

پس اختلاف ميان آيت‌الله شريعتمداري و مرحوم دواني پيش آمده بود؟

از اين منظر اختلاف بروز كرد. پدرم بارها به ضعف تصميم‌گيري ايشان اشاره كرده بودند ولي در عمل ديدند كه بر اثر اين مساله، بستگان ايشان موسسه را به عنوان تيول شخصي درآورده‌اند.

آيا پس از مهاجرت ايشان به تهران، هيچگاه مراوده‌اي ميان مرحوم دواني و آقاي شريعتمداري اتفاق نيفتاد و آيا هيچگاه آقاي شريعتمداري از پدرتان نخواستند كه بازگردند؟

دوبار ديدار كوتاه دست داد. يك بار گويا در سال 53 يا 54 بود كه در زندان قصر تهران زندانيان مسلمان زير چهل سال را به دليل اقامه نماز صبح هر روز كتك مي‌زدند كه اين ملاقات به خواهش گروهي از زندانيان سياسي و خانواده‌هاي آنان بود كه سفارش آيت‌الله شريعتمداري موثر واقع شد. يك بار نيز پس از آن و به خواهش مرحوم حاج شيخ مصطفي مسجدجامعي (پدر آقايان مسجدجامعي) و در زماني بود كه ايشان گويا براي زيارت امام رضا(ع) چند روزي در تهران توقف داشت. البته در ديدار اخير از آمدن ايشان به تهران اظهار تاسف كردند، اما دعوتي در كار نبود.

پس از انقلاب كه اتفاقاتي در مورد آقاي شريعتمداري افتاد، مرحوم دواني هيچ نقشي را له يا عليه ايفا نكردند؟

خير، به دليل اينكه پدرم چند سالي بود كه به تهران آمده بود و از جزييات امر اطلاعي نداشت. البته پدرم اين اتفاقات را پيش‌بيني مي‌كرد و مي‌دانست كه متاسفانه آقاي شريعتمداري اين ظرفيت را دارد كه در بيت ايشان جريانات مخالف انقلاب رشد كند.

 با وجود اينكه پس از انقلاب، فضاي حوزه تغيير كرده بود، چرا آقاي دواني به قم بازنگشتند و فعاليت‌هاي گذشته خودشان را از سر نگرفتند؟

چون از طرفي اغلب فرزندانشان در تهران مشغول تحصيل و كار بودند و از طرف ديگر همان فعاليت‌هاي قبلي خود را كه تاليف و تصنيف بود، در تهران ادامه مي‌دادند.

چرا ايشان لااقل در حد اندك در نظام اسلامي سهيم نشدند و به كمك به اين نظام نوپا پرداختند؟

ايشان روحيات و توان خود را متناسب با كارهاي اجرايي نمي‌دانستند، بلكه همه توان علمي خود را پس از انقلاب بدون كمترين چشمداشتي در خدمت انقلاب گذاردند. آيا نگارش كتاب 11جلدي «نهضت روحانيون ايران» خدمت كوچكي به نظام بود؟ ايشان همه دعوت‌هاي مراكز نظامي (ارتش، سپاه و بسيج) و خانواده‌هاي شهدا را براي ايراد سخنراني با افتخار مي‌پذيرفت و با وجود مشغله فراوان در تمام مدت در اختيار صدا و سيما بود و در ادارات عقيدتي – سياسي و نيز چندين دانشگاه از جمله دانشگاه‌امام حسين‌(ع)و امام صادق(ع) تدريس داشت. آقاي مهندس ضرغامي در مراسم هفتم رحلت ايشان به ما گفتند كه رحلت پدرتان ضايعه بزرگي براي رسانه بود و ما هيچكس ديگري را مثل ايشان نخواهيم داشت. آيا اينها خدمت به نظام نيست؟!

اگر شما معتقديد كه مرحوم دواني سياسي نبود، پس چگونه شد كه يك دانشجوي سياسي داماد ايشان شد؟

نمي‌دانم شما با وجود همه توضيحاتي كه دادم چه اصراري داريد كه ايشان را حتما غيرسياسي جلوه دهيد؟ آيا سياسي بودن و فرهنگي بودن را ما‌نعه‌الجمع مي‌دانيد و يا سياسي بودن را صرفا ارزش مي‌دانيد؟ البته داماد اول ايشان در آن زمان يك دانشجوي ساده دانشكده حقوق بود.

نظر مرحوم دواني در مورد فعاليت‌هاي سياسي فرزندانش چه بود؟

پدرم همواره ما و حتي دامادهايشان را از دو مساله برحذر مي‌داشت؛ ورود به فعاليت‌هاي اقتصادي و نيز به فعاليت‌هاي سياسي مناقشه‌آميز. لذا ايشان نسبت به كارهاي همشيره ما به شدت معترض بودند. حتي پيش از انتشار نامه اعتراض‌آميز خود بارها حضوراً و در جمع خانوادگي ابراز نارضايتي شديد مي‌كردند. اما به دليل بي‌توجهي خواهرم اقدام به انتشار علني نامه كردند. البته اين نامه، به خواهش من و يكي از برادرانم تعديل شد.

كمتر اظهارات آشكار سياسي از آقاي دواني ديده مي‌شد، پس چگونه شد كه اين نامه را در برابر فعاليت‌هاي دخترشان نوشتند؟

انتشار اين نامه، امري سياسي نبود، بلكه به حيثيت افرادي توهين شده بود كه از اركان نظام بودند. ايشان مي‌فرمودند كه اگر هم قرار باشد انتقاداتي به شخصيت‌هاي بالاي نظام شود، فرزندان بنده در سطحي نيستند كه اينگونه و با اين ادبيات از اين شخصيت‌ها انتقاد كنند.

آيا افرادي از مرحوم دواني خواسته بودند تا در مورد مطالب دخترشان موضع بگيرد؟

‌خير، ايشان خودشان اين رفتارها را به هيچ‌وجه نمي‌پسنديدند و حاضر نبودند فرزندانشان به اينگونه فعاليت‌هاي مناقشه‌آميز وارد شوند.

آقاي رجبي! اگر ممكن است بفرماييد كه اصلا نامه‌نگاري‌ها و مقاله‌نويسي‌هاي خواهرتان از كجا آغاز شد و در نهايت پدرتان در برابر اين فعاليت‌ها چه موضعي گرفتند و چه اقدامي انجام دادند؟

جريان از آنجا آغاز شد كه در سال 76، ايشان را از دبيرستاني كه تدريس مي‌كرد، اخراج كردند. علت اخراج هم اين بود كه ايشان درس تاريخ سياسي ايران را كه به صورت حق‌التدريسي، تدريس مي‌كرد به تفسير سياسي و شخصي تبديل كرده بود كه شاگردان ايشان كه عمدتا خانواده شهدا بودند، به اين مساله اعتراض كردند و باعث اخراج ايشان شد. پس از اين مساله، تلقي خواهر بنده اين بود كه دولت اصلاحات تحمل انتقادات ايشان را ندارد! لذا انتقادات ايشان بيشتر به سمت و سوي اصلاح‌طلبان و شخص آقاي خاتمي پيش رفت. البته به دليل كسالت پدرم، سعي مي‌كرديم ايشان حتي‌المقدور مطلع نشوند، اما بر اثر تماس‌هاي تلفني و ديدن برخي جرايد، اندك‌اندك پدرم از اين مساله مطلع شدند و خواهرم را بارها از ادامه اين كارها منع كردند.

خانم رجبي در برابر منع پدر چه كار مي‌كردند؟

البته ايشان سكوت مي‌كردند، اما پس از آن بي‌توجه به اعتراضات پدرم، به فعاليت‌هاي خود ادامه مي‌دادند. پدرم وقتي كه بي‌تفاوتي او را ديدند، ابتدا به هفته‌نامه «يالثارات» نامه نوشتند و خواستند كه مطالب دخترشان را منتشر نكنند كه متن نامه در آن نشريه چاپ شد. اما متاسفانه وي بار ديگر به اقدامات گذشته خود ادامه داد. پس از روي كار آمدن دولت جديد نيز ايشان همچنان مطالبي مي‌نوشتند و حتي با ادبياتي تندتر و شديدتر نسبت به قبل. لذا اين سئوال و شبهه در ميان افرادي كه با خانواده ما مرتبط بودند، پيش آمده بود كه آيا خانواده از اين رفتارها حمايت مي‌كند؟! در برابر اين اتفاق، بنده در مرداد 85، نامه‌اي به روزنامه‌ها نوشتم و برائت خودم را از نوشته‌هاي خواهرم اعلام كردم. اما اندكي بعد با وجود كتمان كردن ما، پدرم از اين مساله مطلع شدند و خود نامه‌اي نوشتند كه ضمن اعلام برائت ايشان را به قطع هميشگي رابطه پدر و فرزندي تهديد كردند.

پيش از نوشتن آن نامه، مرحوم دواني از دامادشان ]آقاي الهام[ نخواستند كه از فعاليت‌هاي همسرشان جلوگيري كند؟

چند بار از ايشان خواستند، ‌اما آقاي الهام مي‌گفتند با خودشان صحبت كنيد. مرحوم پدرم وقتي ديدند كه از جانب همسرشان هم به نتيجه نمي‌رسند، ناگزير به نگارش و انتشار آن نامه شدند.

شما گفتيد كه نامه منتشر شده تعديل يافته بود، دليل اين امر چه بود؟

ما احساس كرديم، شايد اين تعبيرات تند براي شخصيت وي خوب نباشد. لذا فقط آن بخش از نامه كه متضمن برائت مرحوم پدرم از مطالب خواهرم بود، انتخاب و در رسانه‌ها منتشر شد.

آيا پس از انتشار آن نامه، صحبتي ميان مرحوم دواني و دخترشان برقرار نشد؟

پس از نگارش آن نامه، ارتباطي ميان خانواده ايشان و پدرم برقرار نبود. البته گهگاه خواهرم خيلي كوتاه به منزل پدرم مي‌آمد و شب قبل از وفات (شب عيد غدير 85)، پدرم براي ديدار آنها – كه چند ماه از ايشان بي‌خبر بود- به بهانه ديدار فرزندشان كه از سفر آمده بود، به منزل آنها رفت. متاسفانه پس از رحلت پدرم، خواهرم همچنان به نامه‌پراكني‌هاي خود ادامه داد. در كتابي كه به نام «پدرم علامه علي دواني» در چهلم ايشان انتشار داد و نيز در نامه‌هاي بعدي خود، از زبان پدرم به تمجيد و ستايش از آقاي دكتر احمدي‌نژاد و انتقاد تند و شديد از مخالفان و منتقدان سياسي ايشان پرداخت و حال آنكه در مقالات و نامه‌هاي قبلي كه در زمان حيات پدرم نوشته بود، حتي يك بار به سخنان و آثار ايشان اشاره نكرده بود، زيرا به خوبي مي‌دانست كه با واكنش شديد ايشان مواجه خواهد شد. اگر واقعا آنچه خواهرم از زبان پدرم گفته است حقيقت داشت،‌آيا پدرم به عنوان يك روحاني عالم، تكليف خود را بهتر تشخيص نمي‌داد كه آنها را به صورت مناسب به اطلاع آن شخصيت‌ها يا عموم مردم برساند؟ اميدوارم كه براي ايشان تنبهي حاصل شود و قلم توانمند خود را در اموري كه خير و صلاح خود و جامعه در آن است به كار برد. انشاالله.


+ نوشته شده در  یکشنبه 30 دی1386ساعت 16:40  توسط فرید مدرسی  | 
#hd a:visited{font-size:50pt;color:#9D4506;}